پرتوپلاک

پرتوپلاک

اسفند شد قرار و آرامت نیست
غیر از کفن برف به اندامت نیست
ای سال! خوشی که مثل ما آدم‌ها
دلشوره مرگ نابهنگامت نیست

توصیه می‌کنم ببینید
آخرین نظرات

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهید» ثبت شده است

۲۹
بهمن

تاریخ تماشا: سه‌شنبه 29 بهمن سال 92 

مکان تماشا: سینمای حوزه هنری

کارگردان: نرگس آبیار

نمره شخصی به فیلم) : 9  - فیلمی که باید دید و دیگران را هم تشویق کرد

نقد: دارد / نویسنده: دکتر احمد نادری (متن نقد در کامنت)

حاشیه شخصی: کلی تلاش کردیم تا به این فیلم برسیم و در لحظه شروع تیتراژ فیلم با نشون دادن کارت خبرنگاری وارد سالن سینما شدیم / همراهم آقای ر ظهیری بود / برای نشستن صندلی‌ای وجود نداشت جلوتر از همه‌ی صندلی‌ها روی زمین و با گردنی شکسته به سمت بالا فیلم رو تماشا کردیم / هر چند دقیقه یک بار بخاطر خستگی پا مجبور میشدم تغییر زاویه نشستن بدم بغل دستی من که روی زمین نشسته بود دوربین و لنز چند میلیونیش رو همش نگاه میکرد که یه موقع با پای من خورد نشه / وسطای فیلم متوجه شدم از خونه باهام چند باری تماس گرفتن / بدشانسی من اونجا بود که سکانس اصلی و پایانی فیلم رو داشتم با خونه تلفنی صحبت میکردم این سکانس رو خیلی بد از دست دادم درحالی که همه بخاطز این سکانس بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بودن و گریه میکردن من داشتم با تلفنم کار میکردم و پیام میدادم به خونه یادم باشه همیشه به خونه بگم دارم میرم سینما و اینطوری بدون هماهنگی نباشم /  فیلم که تموم شد و محرابیان و خانمش رو دیدیم اونم نامردی نکرد و وویس رکوردر رو داد به من که از آقاتهرانی مصاحبه بگیرم که متاسفانه به یه سوالم بیشتر جواب نداد بعد سریع رفت و اطرافیان هم مانع سوال شدند وعضی بود / وقتی خونه رسیدم با خانواده برای تماشای این فیلم برنامه ریزی کردیم

۰۲
بهمن

دیشب یهو جواد اومد گفت بیا بریم سراغ معین بعد از کلى گشتن با چنتا از بچه ها تونستیم پیداش کنیم کلى باهم حرف زدیم از کارهامون که مونده از ادعاهامون از شوخى هامون / گرم گرم بود 

براى من اون شبى که چهارراه کالج از هم خداحافظى کردیم و بعد آن اتفاق و بیمارستان

منى که اون روز بعد از جلسه حتى روى تخت بیمارستان هم ندیدمت

براى منى که روز تدفین یه پارچه سفید نشونمون دادن گفتن معینه

تو هیچ فرقی نداشتی برای من چشمات برام بسته نبود

براى من دیشب هنوز دستات گرم بود

دست های لاغرت واقعا گرم بود

خیلی حس خوبی بود واقعا احساس کردم دوباره هستی ولی وقتی رفتی و بیدار شدم ... همه چیز دوباره خراب شد

کاش دوباره ببینمت :(

خواب معین رئیسی

پی نوشت 1: اگه معین 30 دی 1392 بود؛ چه میکرد

پی نوشت 2: یکی از رفقا گفتش که "در مورد معین خیلی دارید تندروی میکنید" !!! من نمیدونم؛ شاید داریم تندروی میکنیم ولی انصافا هرروزی که مثل امروز به یادش میافتیم تا آخر اون روز خراب خرابیم /// برای معینمون دعا کنید / برای مادر و خانواده معین هم دعا کنید

۲۰
آذر

ان شاء الله اگه خدا بخواد و مشکلى پیش نیاد هفته آینده عازمم براى پیاده روى کربلا در ایام اربعین، گفتم شاید اصلا روزهاى آینده وقت نشه که سر بزنم به اینجا سریع طلب حلالیت رو داشته باشیم؛ دعاگوى همه خواهم بود ...

البته اگه دعامون بالا بره؛ این بار دیگه همراه خانواده دارم میرم و وظیفه همراهى و راهنمایى پدر و مادرم رو که اولین باره این سفر پیاده رو میان، دارم و این بار دیگه مسئول هیچ کاروانى نیستم خیلى خیلى برام دعا کنید.

این سفر رو به نیت خادم الرضا معین رئیسی میرم .... اونی که دلم براش خیلی تنگ شده :(

اونی که این روزها بعد از رفتنش خیلی از قوانین نوشته و نانوشته مون رو عوض کردن

این پنجشنبه ایشالاه سر خاک :(

یکی از عادت های خوبی که بعد از رفتنش به ما یاد داده

موفق باشید

۳۰
آبان

به نام خالق او که کفش‌هایش وصله‌دار بود

این روزها بیش از روزهای گذشته دغدغه معین که میگفت: "اگر بخواهیم یک سال دیگه مثل 25 خرداد شکل نگیره باید بجای اینکه روزی 16 ساعت تفریح و استراحت و فقط بیدار موندن باشه؛ روزی 16 ساعت کار کنیم" توی ذهنم میپیچه

خادم الرضا معین رئیسی خیلی خاص بود؛ هیچوقت در مورد اهدافش کوتاه نمیومد؛ اگر میدونست کارش درسته به هر فشار و تلاش و دعوایی بوده سعی میکرد که اون کار رو به نتیجه برسونه

مذاکرات هسته‌ای این چند وقت؛ من رو بیشتر به یاد معین میندازه وقتی که دشمن با تمام سلاح‌هایش از تهدید، تحریم و ... به کشورمون در حال فشار آوردن هست و وظیفه‌ی ما مقاومت کردن در برابر این فشارهاست.

اما این مقاومت کردن ویژگی‌های زیادی رو باید داشته باشه تا نتیجه لازم رو بده. اگر بگوییم مقاومت ما ابتدا از خودمون شروع میشه کم نگفتم چون حرف من نیست بزرگان این رو میگن. ما باید خودمون رو بشکنیم غرورمون رو کنار بذاریم. برای هدف کار کنیم نه برای خودمون.

چندی پیش یک عزیزی به من گفت که پاره شدن کفش و تعمیر و استفاده دوباره اون در حالی که تمکن مالی داری ولی باز از اون کفش استفاده میکنی خیلی در شکسته شدن غرور انسان تاثیر داره .... دلیلش رو نمیدونستم ولی حرفش خیلی خیلی به دلم نشست.

شب تصادف معین عزیزم کفش و لباس‌هاش رو برداشتم ...

بعدا بچه‌ها ازم تصویر کفش‌ها رو خواستن و لازم شد از کفش‌هاش عکاسی کنم؛ اون روز وقتی به کفش‌هاش نگاه کردم دیدم کفش‌هاش رو به کفاش داده بوده تا براش بخشی که پاره شده بوده رو بدوزن در حالی که من میدونم و همه رفقا هم میدونن معین مشکل مالی‌ای نداشت که بخواد این کار رو انجام بده ولی انقدر تلاش میکرد و روزها انقدر مسیرهای زیادی رو طی میکرد که این اتفاق برای کفش‌هاش افتاده بود که مجبور شده بود اونا رو وصله بزنه.

معین غرورش رو شکسته بود و این شد که انقدر عزیز شد.

این روزهای حساس اگر معین بود و میدید که ما نیاز بیشتری به مقاومت داریم من به قطع میگم و از این حرفم مطمئنم که:

خادم‌الرضا معین رئیسی بارها و بارها کفش‌هایش را مانند مولایمان علی(علیه‌السلام) وصله می‌زد اما هیچ‌گاه از تلاش در مسیر خسته نمی‌شد.


پی‌نوشت: شرمنده از همه دوستانی که در پست‌های قبلی کامنت گذاشتن و هیچ کدوم تایید نشد. کامنت ها دوباره باز شده!

کلیپی رو قبلا توی سیزده مهر آماده کرده بودیم توی پست قبلی گذاشتم که تا امروز تاییدش رو نزده بودم؛  امروز منتشر شد ولی تاریخ اون موقع رو داره / اگه با لینک مستقیم وارد این پست شدید برای دیدن این کلیپ از خادم الرضا معین رئیسی برروی این لینک کلیک کنید.

برای دوستانی که اولین بار است به این وبلاگ مراجعه میکنند باید بگم که دانشجوی نخبه خادم الرضا معین رئیسی عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شاهد و عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل روز دو شهریور پس از چند روز کما به رحمت خدا شتافتند. میتونید به بقیه پست ها مراجعه کنید. 

اگه روزی راه‌تان به بهشت زهرا افتاد سری به قطعه نام آوران(255)، ردیف 37، شماره 7 بزنید و برای رفیقمان فاتحه‌ای بخوانید.

۱۳
مهر

سلام

امروز برنامه سالگرد تدفین شهدای دانشگاه بود گفتن یه کلیپ کوتاه برای خادم الرضا معین رئیسی آماده کنم ...

خیلی خیلی وقت کم بود از این بیشتر هم دستم به کار نمیرفت

شما ببخشید دیگه ساده کار شده

موفق باشید

میتونید با کلیک بر روی پخش بصورت آنلاین این کلیپ کوتاه رو ببینید

اگر هم که میخواید کلیپ رو دانلود کنید روی دریافت کنید تا به صفحه دانلود منتقل بشید. 


دریافت

۱۴
شهریور

فقط دوست دارم روزی به تو برسم

سالها و فرسنگ‌ها عقب مانده ایم

هر قدمی که برمی‌داریم تهمت‌ها نیز هست

خدا کند مثل تو از همه این مشکلات عبور کنیم

تو رفتی تا به ما نشان‌دهی زندگی واقعی به گونه‌ای دیگر است

اصلا معیارهایمان را خط تازه‌ای بخشیدی

خدا خیر بیشترت دهد

برادر؛ شهادتت مبارک


پی‌نوشت: این عکس رو به تازگی از آرشیوم پیدا کردم ...

دو روزی هست که دارم آرشیوهام از این شهید بزرگوار رو مرتب می‌کنم

دلم میخواد چنتا تولید خیلی خوب برای این شهید داشته باشم

خدا خودش کمک کنه

پی‌نوشت2: دیگه امروز پیراهن مشکی رو از تن درآوردم- برای شهادت باید تبریک گفت

                 این رسمه حفظ جایگاه شهیده؛

                 نه اینکه خودمون رو جدا کنیم و بگیم دیگه نمیتونیم

                 اون رفت که ما یاد بگیریم باید جور دیگه‌ای به دنیا نگاه کنیم

                 معین جان خدا همین لحظه خیر بیشترت بده ان شاء الله

پی‌نوشت3: شاید سوال بشه چرا ایشون رو شهید نام گذاشتیم؛ واقعا برام نوشتنش سخت بود ولی برادر عزیزم؛ مهدی آقاموسی در مطلبی به این موضوع به خوبی اشاره کردن + کلیک کنید


بعدا نوشت: صفحه نمایش کامپیوترم رنگ تازه ای به خودش گرفته؛

تنها عکس دو نفره‌ای که از خودم و شهید رئیسی تابحال پیدا کردم ... 2 سال پیش داشتیم میرفتیم مشهد؛ کنار خادم الرضا نشسته بودم؛

۲۵
خرداد

شهید محمدعلی جهان‌آرا:

بچه‌ها؛ اگر شهر سقوط کرد، آن را دوباره فتح می‌کنیم.

مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند.


تلاش مون جواب نداد و کاندیدای مورد نظر ما رای نیاورد مهم تحقق یکی از دوخواسته ولی فقیه بود که بدست اومد.

کاش دومی هم تحقق می‌یافت.


این یادداشت سعدالله زارعی را حتما بخوانید. (کــــــــلیک کنید)

۰۳
خرداد

به نام خدا

یه سری دانشجوها هستن؛ خیلی توفیق دارن اما ما از این توفیق ها نداریم

در این کوران فشردگی امتحانات و درس‌ها، اتفاقات سیاسی، فشارهای اقتصادی و خیلی چیزهای دیگه دانشجوهای ما نشون دادن که با ایمان به خدا و اعتقادات، تلاش و مقاومت برای رسیدن به قله‌های معرفت و علم و همینطور حفظ آرمانهایشان هنوز پیشتاز هستند.

به امید به بار نشستن این آرزوها؛ این طرح را به مناسبت حضور دانشجویان همچون سالهای گذشته در مراسم اعتکاف امسال آمده کرده ام.

دانشجویانی که میدانند از همین کلاس‌های درس و تلاش در خارج کلاس میتوان به معراج رفت.

این چند روز؛ دیدن دانشجویانی که همزمان با دعا و نیایش جزوات و کتاب‌های درسی شان را در اعتکاف مطالعه می‌کنند تعجب ندارد.

یاعلی

برای دریافت برروی تصویر کلیک کنید.

۰۳
آبان

دوست عزیز و گرامیم آقای مهدی چراغ زاده دانشجوی دانشگاه قم چند وقت پیش یکی از آخرین اشعارش رو برای من ارسال کرد حیف دیدم که این شعر خیلی زیبا رو منتشر نکنم  ....

برای مطالعه این شعر زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید

یاعلی 

مرداد خوزستان من خرما پزان بود

گاهی فشم بار ترافیکش روان بود

۲۷
اسفند
عجب دنیاییه لازمه از یه موضوع ناراحت باشی بعدش یه چیز ناراحت کننده هم ببینی که دیگه هیچی بدور از چشم بقیه اون موضوع کوچولو انقدر برات بزرگ میشه که میزنی زیر گریه (تازه جالب اینه که نمیزاری کسی بفهمه ناراحتی) 

.

.

اینا که گفتم حال همین چند ساعت قبل از نوشتن بعد ساعت 3 صبحی همین پست هستش، چند ساعت پیش اینجوری بودم چون یکی دوتا کاری که دوست داشتم انجام بشه بهش نرسیدم ..... انقدر حرصم گرفت که نگو.....

تو همین حال بودم که این عکس رو دیدم

بعدش همین شد که شروع کردم به خندیدن به مشکلاتی که به نظر من مشکله و باز هم خندیدم؛ جدی میگم فکر نکنید اینا که گفتم شوخی هستشا. (گریه میکنیم و میخندیم )

سری زدم به کتاب "دادخواست" از توش یه شعر مرتبت با عکس پیدا کردم و خوندم تا دلم آروم بشه .....

گاری سیب فروشِ سر میدان افتاد / مرد از جاذبه در بهت خیابان افتاد

سیبها ریخت که از مرد نماند چیزی / جوی پر‌شد که دو سر عایله در آن افتاد

بعد از آن کوچه ندیدش، به گمانم آن مرد / یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

یا نه مثل همه مردم شیدا شاید / گذرش بر حرم «شاه شهیدان» افتاد

گره مشکل او دست خدا باز نشد / کاری او باز به یک مشت مسلمان افتاد

او که عاشق‌تر از آن بود که دانا باشد / سر و کارش به همین مردم نادان افتاد

غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه / یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید / از دست خدا دست کشید و پی شیطان افتاد

و شب بعد زمین مرده او را بلعید ... / جسدش در حرم «شاه شهیدان» افتاد

گله آرام، میان شب عریان خوابید / زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد

لا لا لا برگ گلم! شاخه بیدم، لا لا / یوسفم دست کدوم گرگ بیابان افتاد؟

برف چون حوله‌ای آرام و سبکبال و سپید / گرم روی تن عریان زمستان افتاد

برف بارید که از مرد نماند چیزی / شاعری باز پی قافیه نان افتاد 

(((محمدحسین بهرامیان)))





ولی تهش انگار این نماز صبحه که میتونه من رو بلند کنه و آروم کنه و به انتظار اذان میشینیم و بعدش هم که داریم میریم پابوس امام رضا ....... چقدر خوشحالم که لحظه تحویل سال مشهد رو دارم درک میکنم تا به حال تو عمرم این توفیق رو نداشتم و آخر اینکه این چند روزه بچه ها زیاد گفتن التماس دعا ولی میدونم که دعاهای اونا رو خدا بیشتر گوش میده پس لطفا "شما بیشتر"...... یاعلی